Tuesday, August 08, 2006

ديدار با اهريمن

پاره‌متنی را که از حاشيه‌ی ِ « تار‌يخ ادبيّات . برتلس » نقل کرده بودم ، در چاپی از « تار‌يخ ِ سيستان » که داستان‌نويس ِ هم‌روزگارمان ، کوشنده‌ی ِ ستودنی : جعفر مدرّس صادقی ، ارائه نموده ، يافتم [ کتاب را امشب از دوستی امانت گرفتم . ] و با آورده‌ی ِ سيروس ايزدی مقابله نمودم ؛ تفاوتی در کار بود و نبود !! ( ايزدی ، مشخّصات ِ مأخذ ِ خود را ذکر ننموده ؛ امّا ، به‌احتمال ِ‌قوی ، از « تاريخ ِ سيستان » تصحيح ِ ملک‌الشّعراء بهار بهره جسته ؛ و مأخذ ِ مدرّس صادقی نيز همين چاپ ِ بهار است . تا آنجا که من آگهی دارم – و از مقدّمه‌ی ِ سيروس ايزدی برمی‌آيد - ، از « تاريخ ِ سيستان » دو چاپ بيشتر نداشته‌ايم : يکی به صورت ِ پاورقی در روزنامه‌ی ِ « ايران ِ قديم » - از سال ِ 1881 تا 1885 ِ ميلادی [ رک : مقدّمه‌ی ِ مدرّس صادقی ، ص شانزده . از اين چاپ اطّلاع نداشتم ! ] ، و ديگر ، چاپ ِ کامل و يک‌جای ِ متن توسّط ِ بهار ، در 1314 شمسی ؛ که متأسّفانه آن را ندارم و نديده‌ام . )
به نظرم آمد که در نقل ِ سيروس ايزدی ، مطلب اندککی بريده می‌نمايد ؛ از اين‌رو ، در اينجا ، همان پاره از متن را با يکی دو سطر بيشتر در آغاز و پايان ، می‌آورم .
q
دو يادآوری :
1 . جعفر مدرّس صادقی ، چند عنوان ِ ديگر از متون ِ کهن ِ فارسی را نيز به شيوه‌ی ِ خود ( که در مقدّمه‌ی ِ عمومی ِ اين دست آثار ، با عنوان ِ « بازخوانی ِ متون » درباره‌ی ِ آن توضيح داده ) انتشار داده است . من به برخی از گوشه‌های ِ اين شيوه انتقادهايی دارم ؛ امّا ، در مجموع ، کار ِ وی را بسيار ارزنده ، و در زمره‌ی ِ ضروريّات ِ ادبی ِ زمانه می‌شمرم ؛ و برای‌اش تندرستی و سربلندی ِ هرچه بيشتر آرزو می‌کنم . ايدون باد .
2 . سطر ِ پايانی ، که در نقل ِ ايزدی نيامده ، به نظر ِ من اهمّيّت ِ ويژه دارد . خنده‌ی ِ اين موجود ِ اهريمنی از جنس ِ خنده‌ی ِ « ضحّاک » است . از جنس ِ خنده‌هايی که در اين 27 سال ، روز و شب ديده‌ايم و می‌بينيم !..
و اين‌هم متن ِ پاره‌ی ِ مورد ِ نظر ، به نقل از « تاريخ ِ سيستان » ، چاپ ِ جعفر مدرّس صادقی :

$

ديدار با اهريمن
چون سال ِ سی‌ام از هجرت ِ مصطفا اندر آمد ، عبدالله ابن عامر ابن کُرَيز ، مُجاشِع را به سيستان فرستاد و حرب کردند و بسيار از مسلمانان کُشتند و مُجاشِع بازگشت .
چون خبر ِ مجاشع به نزديک ِ عثمان رسيد که او از سيستان بازگشت بر آن حال ، ربيع ابن زياد را با سپاهی بفرستاد سوی ِ عبدالله ابن عامر ، که « اين را به سيستان فرست ! »
عبدالله او را بفرستاد به سيستان . به پهره‌ی ِ کرمان برسيد ، آن را به صلح بدادند و از آنجا به جالق [شد] . مهتر ِ آن با او صلح کرد . باز ، ربيع او را گفتا « مرا سوی ِ سيستان راه بايد نمود . »
گفت : « اينک راه ! چون از هيرمند بگذری ، ريگ بينی و از ريگ بگذری ، سنگريزه بينی . از آنجا خود قلعه و قَصَبه پيداست . »
ربيع رفت و سپاه برگرفت ، هيرمند بگذاشت . سپاه ِ سيستان بيرون آمد پيش ، حربی سخت کردند و بسيار از هردو گروه کُشته شد و از مسلمانان بيشتر کُشته شد . باز ، مسلمانان نيز حمله کردند ، مردم ِ سيستان به مدينه بازگشتند .
پس شاه ِ سيستان – ايران ابن رستم ابن آزادخو ابن بختيار – موبد ِ موبدان را و بزرگان را پيش خواند و گفت « اين کاری نيست که به روزی و سالی و به هزار بخواهد گذشت . و اندر کتاب‌ها پيداست و اين دين و اين روزگار تا ساليان باشد و به کُشتن و به حرب اين کار راست نيايد و کسی قضای ِ آسمانی نشايد گردانيد . تدبير آن است که صلح کنيم . »
همه گفتند که « صواب آيد . »
پس ، رسول فرستاد که « ما به حرب‌کردن عاجز نيستيم ، چه اين شهر ِ مردان و پهلوانان است . امّا با خدای حرب نتوان کرد و شما سپاه ِ خداييد و ما را اندر کتاب‌ها درست است بيرون‌آمدن ِ شما و آن ِ محمّد و اين دولت دير بباشد . صواب صلح باشد تا اين کُشتن از هردو گروه برخيزد . »
رسول پيغام بداد .
ربيع گفت « از خِرَد چنين واجب کند که ده‌قان می‌گويد ، و ما صلح دوستتر از حرب داريم . » امان داد و فرمان داد سپاه را که « سلاح از دست دور کنيد و کسی را ميازاريد ، تا هر که بخواهد همی‌آيد و همی‌شود . »
پس ، بفرمود تا صدری بساختند از آن کُشتگان و جامه افکندند بر پشتهاشان و هم از آن کُشتگان تکّيه‌گاه‌ها ساختند . برشد ، بر آنجا بنشست .
و ايران ابن رستم خود به نفس ِ خود و بزرگان و موبد ِ موبدان بيامدند . چون به لشکرگاه اندرآمدند ، به نزديک ِ صدر آمدند ، او را چنان ديدند . فرود آمدند و بايستادند . و ربيع مردی درازبالا و گندمگون بود و دندان‌های ِ بزرگ و لب‌های ِ قوی . چون ايران ابن رستم او را بر آن حال بديد و صدر ِ او از کُشتگان ، بازنگريد و ياران را گفت « می‌گويند اهريمن به روز فراديد نيايد . اينک اهريمن فراديد آمد - که اندر اين هيچ شک نيست ! »
ربيع بپرسيد که « او چه می گويد ؟ » ترجمان باز گفت . ربيع بخنديد بسيار .

&
تاريخ سيستان . بازخوانی متون . ويرايش متن جعفر مدرّس صادقی . نشر ِ مرکز . اوّل ، 1373 . ( ص 41 تا 43 . )

No comments: