Sunday, February 19, 2006

قصيده ی ِ شهر ِ سنگستان ( م . اميد )



براي عزيزم ابراهيم مكلا

قصه‌ي ِ شهر سنگستان

دو تا كفتر
نشسته‌اند روي شاخه‌ي ِ سدر كهنسالي
كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي‌ پيكر .

دو دلجو مهربان با هم .
دو غمگين قصه‌گوي غصه‌هاي هردوان با هم .
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم .

دو تنها رهگذر كفتر .
نوازشهاي اين آن را تسلي‌بخش ،
تسلي‌هاي آن اين را نوازشگر .

خطاب ار هست : « خواهر جان »
جوابش : « جان خواهر جان
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش »


- « نگفتي ، جان خواهر ! اينكه خوابيده‌ست اينجا كيست .
ستان خفته‌ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداري نمي‌خواهد ببيند روي ما را نيز كو را دوست مي‌داريم .
نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست »

- پريشاني غريب و خسته ، ره گم كرده را ماند .
شباني گله‌اش را گرگها خورده .
وگرنه تاجري كالاش را دريا فرو برده .
و شايد عاشقي سرگشته‌ي ِ كوه و بيابانها .
سپرده با خيالي دل ،
نه‌ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
نه‌ش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامانها .

اگر گم‌كرده راهي بي‌سرانجام‌ست ،
مرا به‌ش پند وپيغام‌ست .
در اين آفاق من گرديده‌ام بسيار .
نمانده‌ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
نمايم تا كدامين راه گيرد پيش :
ازينسو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست
بيابانهاي بي‌فرياد و كهساران خار و خشك و بي‌رحم‌ست .
وزآنسو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهي نيست .
يكي درياي هول هايل‌ست و خشم طوفانها .
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
رهايي را اگر راهي‌ست ،
جز از راهي كه رويد زان گلي ، خاري ، گياهي نيست ... »



- « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي‌ست ؟
غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
پناه آورده سوي سايه‌ي ِ سدري ،
ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي‌ست .
نشانيها كه مي‌بيني در او ... »


- نشانيها كه مي‌بينم در او بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام‌آور ،
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه .
پس از او گيو بن گودرز
و با وي توس بن نوذر
و گرشاسپ دلير ، آن شير گندآور
و آن ديگر
و آن ديگر
انيران را فروكوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند .
بسوزند آنچه ناپاكي‌ست ، ناخوبي‌ست ،
پريشان شهر ويران را دگر سازند .
درفش كاويان را ، فره در سايه‌ش ،
غبار ساليان از چهره بزدايند ،
برافرازند ... »


- « نه جانا ! اين نه جاي طعنه و سردي‌ست .
گرش نتوان گرفتن دست ، بيدادست اين تيپاي بيغاره .
ببينش ، روزكور شوربخت ، اين ناجوانمردي‌ست . »


- « نشانيها كه ديدم دادمش ، باري
بگو تا كيست اين گمنام گردآلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان
تواند بود كو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان . »

- نشانيها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي‌ست ،
و از بسيارها تايي .
برخسارش عرق هر قطره‌اي از مرده‌دريايي .
نه خال‌ست و نگار آنها كه بيني ، هر يكي داغي‌ست ،
كه گويد داستان از سوختنهايي .
يكي آواره مردست اين پريشانگرد .
همان شهزاده‌ي ِ از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزيره‌ها و درياها ،
نبرده ره به‌جايي ، خسته در كوه و كمر مانده ،
اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان ... »




- « بجاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده‌ي ِ بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي
بشهرش حمله آوردند . »

- « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان و خيل غوغايي
بشهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
« - دليران من ! اي شيران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پيران ! - »
و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
اگر تقدير نفرين كرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
صدايي برنيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
پريشانروز مسكين تيغ در دستش ميان سنگها مي‌گشت
و چون ديوانگان فرياد مي‌زد « آي ! »
و مي‌افتاد و برمي‌خاست ، گريان نعره مي‌زد باز :
« - دليران من ! » اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آري كه ديگر سالهاي سال
ز بس دريا و كوه و دشت پيموده‌ست ،
دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده‌ست .
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
دگر بيزار حتي از دريغاگوئي و نوحه ،
چو روح جغد گردان در مزار آجين اين شبهاي بي‌ساحل
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوي سايه‌ي ِ سدري ؛
كه رسته در كنار كوه بي‌حاصل .
و سنگستان گمنامش
كه روزي روزگاري شبچراغ روزگاران بود ؛
نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
سرود آتش و خورشيد و باران بود ؛
اگر تير و اگر دي ، هر كدام و كي ،
به فر سور و آذينها بهاران در بهاران بود ؛
كنون ننگ آشياني نفرت‌آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
در او جاري هزاران جوي پرآب گل‌آلوده ،
و صيادان دريا بارهاي دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتي‌ها و كشتي‌ها و كشتي‌ها
و گزمه‌ها و گشتي‌ها ... »

** *

- « سخن بسيار يا كم ، وقت بيگاه‌ست .
نگه كن ، روز كوتاه‌ست .
هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك .
شنيدم قصه‌ي ِ اين پير مسكين را
بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد ؟
كليدي هست آيا كه‌ش طلسم بسته بگشايد ؟ »



- « تواند بود .
پس از اين كوه تشنه دره‌اي ژرف است ،
در او نزديك غاري تار و تنها ، چشمه‌اي روشن .
ازينجا تا كنار چشمه راهي نيست .
چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن .
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
پس از آن هفت ريگ از ريگهاي چشمه بردارد ،
در آن نزديكها چاهي‌ست ،
كنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ريگش را
بنام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشيد خواهد آب .
و خواهد گشت شيرين چشمه‌اي جوشان .
نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بيند روزگار وصل ،
تواند بود و بايد بود
از اسب افتاده او ، نز اصل . »

** *

- « غريبم ، قصه‌ام چون غصه‌ام بسيار .
سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده‌ست و اصلم پير و پژمرده‌ست ،
غم دل با تو گويم ، غار !

كبوترهاي جادوي بشارتگوي
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوي لانه‌شان رفتند .
من آن كالام را دريا فرو برده
گله‌م را گرگها خورده
من آن آواره‌ي ِ اين دشت بي‌فرسنگ .
من آن شهر اسيرم ، ساكنانش سنگ .
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه‌اي جويد .
دريغا دخمه‌اي درخورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت .
كجائي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها ،
ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگينم غار !
درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد .
فروزان آتشم را باد خاموشيد .
فكندم ريگها را يك به يك در چاه .
همه امشاسپندان را بنام آواز دادم ليك ،
به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي‌گفت : آه .



مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟


گسسته است زنجير هزار اهريمني‌تر زآنكه در بند دماوندست ؛
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟ ... »

** *

سخن مي‌گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان .
سخن مي‌گفت با تاريكي خلوت .
تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش
ز بيداد انيران شكوه‌ها مي‌كرد .
ستم‌هاي فرنگ و ترك و تازي را
شكايت با شكسته بازوان ميترا مي‌كرد .
غمان قرنها را زار مي‌ناليد .
حزين آواي او در غار مي‌گشت و صدا مي‌كرد .


- « ... غم دل با تو گويم ، غار !
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ...آري نيست ؟ »


تهران – آبان 1339

JPG



No comments: